شنیده ام وقتی به این مزرعه می رسی دیگر پلک نمی زنی - آرزو حاجی خانی
شنیده ام وقتی به این مزرعه می رسی دیگر پلک نمی زنی
شاعر : آرزو حاجی خانی
۱
وقتی دلتنگی
تا سرلبهایم می رسد
لبهایم را
به تصویر تو می دوزم
واز لیوان تو آب می خورم
وقتی باآنهمه فاصله
می خواهم
ازکرانه های تنم بگذری
آسمان باتو همراه می شود
تا خانه ام را
روی دستان ابری که
از دریاچه به تو بخشیده بودم
رها کند
بدون من
زیرکدام سقفی پر می زنی؟
بوی غذایم
هنوزکه یادت هست؟
۲
ازدست شب بگیر
خاطره ای گرم
وپنهان شده
درفرصت بیتوته ی لبهایم را
آنجا
به شاخه نشستن برگها
بهارمضاعفی ست
بربهار
ازتنهایی نگو
برفها هم
ازشکنجه ی زمین
وقتی از صندوقچه می خواهد چیزی به تو ببخشد
خودرا به آغوش آفتاب می اندازند
درآغوش من حبس شو
زودتر از بهار
لای شاخه ها می پیچیم
گل سرِسرخ رنگم را
لای کدام شاخه جاگذاشته بودی؟
۳
نمی دانم
از دستانت
چه چیزبرایم کم گذاشته ای؟
ازموهایت
ازلبهایت
ازصدایت
که به هر طریقی
قادر به آن نیستم که بگویم
باید از کدام لایه
پوست می انداختی
نمیدانم
کدام بخش آسمان را
برای پرواز پرنده محروم کرده ای
نمی دانم
درکجای دانه پاشیدن به پرندگان
کوتاهی کردی
وآب رااز کجا
برای احساس شاعرانه ام
سدکردی
وآوازنی
دردست چوپان می لرزد
تاشکوه های من
به تونرسد
بااین همه
کلیدرا
زیرپادری گذاشته ام
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود