دو شعر - مهدی حسینی
شاعر : مهدی حسینی
جمجمه خالی
من شعر که میگفتم…این شعر مرا میگفت!
مستانه و دزدانه در گوش چه ها میگفت !
آرام نمی ماند می چرخد و می رقصد
ای داد از این حالت…از شهر بلا می گفت!
از زمزمه هایی که…در کوچه نمی پیچد
همقافیه ای سنگین از دار خدا میگفت!
از جمجه ای خالی با جاذبه ای عالی…
با قهر قدم می زد قربان شما میگفت
از توده ی سنگینی در کودک غمگینی
در جنگ برادرها از راز بقا میگفت!
از قافله ای در راه هموزنه ی قربانگاه
از شام غریبان و از روز عبا میگفت!
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
از خانه ی احساسی..فا..سل..دو..ر_..لا..می گفت!!
استاد که می آمد شاگرد خمش می کرد!
از درس حق و باطل…نه!از خود ما میگفت
ای دلبر فرزانه ای دشمن دردانه
من شعر که میگفتم…این شعر مرا میگفت!
طعنه ها
دلبران با عشوه ای دل را به یغما میبرند.
با لبی شیرین و چشمانی فریبا میبرند
دل در این اندیشه که بر ما نظرها کرده اند
کی کجا در یادهاشان نام مارا میبرند!
مهر یوسف مینمایانند و آتش در نهان
بر دل مشتاق و خونین زلیخا میبرند
قصه ی پروانه و پرهای او در شعله چیست
قصه بس کن نور چشم و جان به یکجا میبرند!
ما که سجاده کفن کردیم ,آتش میکشند
کافران را در بر خود با تمنا میبرند!
هرچه خواهند آن کنند از ما چه شد آن اختیار!
با سر زنجیر زلفی دل به هرجا میبرند
با رقیبان هر نفس,خود,عشقبازی میکنند
پس چرا ما را ز غیرت از نظرها میبرند!
طعنه ها گر میزنم از فرط دلتنگی بدان
عاشقان را نازنینان بی سر و پا میبرند…
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود