دو شعر برای مردم بوشهر

اشکی بر ویرانه های زلزله بوشهر
شاعر : محمدحسین انصاری نژاد
این همان شهرست؟پیشاپیشم آوارست اینجا
بر زمین یا رب فقط نعش سپیدارست اینجا
برسرم خرمای خون آلود میافتد هراسان
بر گلوی نخلها زخم تبردارست اینجا
ماه رد شد لرز لرزان امشب از شهر خموشان
دارد از بالا میافتد سخت تبدارست اینجا
دارد از آن سوی گندمزار میآید پریزاد
شروه خوان کوچ فایزهای بسیارست اینجا
کیست او فانوس در دستش به دنبال جسدهاست
با تمام بغض سر بردوش دیوارست اینجا
ای عروسکهای خونین بلاتکلیف بر خاک
این مصیبت از دلم کی دست بردارست اینجا؟!
ای امام شهر هنگام نماز استغاثه ست
در افق حتی گسلهایی پدیدارست اینجا
چشمها بر کشتگان شهر دیگرگون میآیم
هرچه میبینم فقط ابرست و آوارست اینجا
کشتی بر گل نشسته
شاعر : امین حبیبی
دشتی بخوان دوباره آواز "دشتی" ات را
بر گل نشسته بینی چون باز کشتی ات را
از شنبه و ز کاکی ت آمد صدای گریه
چون ورزقان بدیدی نابود هستی ات را
" فایز" کجایی امروز بر حال زادگاهت
شرحی سرایی از غم ، شعر دوبیتی ات را
ما را شریک غم دان ای هموطن چو روزی
دیدیم در اهر نیک بگشاده دستی ات را
ایرانی از شمال و از غرب تا به شرقش
بر خیز تا نمایی زیبا سرشتی ات را
مادر اگر کشیدی بر سر سیاه ماتم
گر ریخت لرزه سقفت ، دیوار خشتی ات را
غمگین مباش جانم ، ایران فدای اشکت
از خاطرت زداییم هر گونه سختی ات را
لرزد زمین چو در بم در ورزقان و بوشهر
بوسیم خاکت ایران خاک بهشتی ات را
هر لرزه ای که آید یک نعمت است و فرصت
گوید امین چو بیند آباد آتی ات را
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود