پنکه - نازبردی گرکز
پنکه
شاعر : نازبردی گرکز
گه به عرش و گاه روی فرش جولان می کنی
ای که خوانندت اگر عیسی (ع) نفس الحق
رواست!
ای که از بهر نشاط جان و تن در چرخشی
دست ما هر شب برای طول عمرت بر
دعاست
گر بگویم در اتاق ای پنکه باد از پرّه ها
چون نسیم صبح خیزد
پیشگاهت ناسزاست
گفت شخصی، که فلان کس دی همی کولر خرید
تا تویی در خانه ی ما این خریدن بس
خطاست
شرط انصاف و مروت نیست در زیر سپهر
گر فرامش می شود آن خدمتی کز خلق خاست
با صدای ژیق ژیقت ساختم تا سوختی
حال در شب های فرقت ذکر خیرت هم به پاست
روزگاری در تنت زور جوانی بود و لیک
بینمت امروز جایت گوشه ای در این
سراست
بهر دیدار رفیقان گردنت می گشت و حال
نی توانی چپ بگردانی و نی سمت راست
روز، یک طوری به سر خواهیم کرد اما به شب
خواب راحت، بی تو ای آرام جان ما
کجاست؟
من چه گویم از غم هجران رویت ای عزیز
کز شبیخون پشه با دست و پایم قصه
هاست
رخت خود بیرون فکندم از غم افتادگیت
آه دردی که درون توست پنکه بی دواست
آنقدر نزدیک تعمیرکار شهرت برده اند
کاین مبارک چهره ی تو بر همه کس
آشناست
نی توان این که یک پنکه گزینم جای تو
نی توان جنگ با هر پشّه ای که پیش ماست
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود