دعوت

شاعر : علیرضا کاظمی

دعوتت کردم بیایی دوست تا آن بی کران
این رویا را کنارم باش بی غم بی زمان

جان من را گر بپرسی راه من بردی کجا
گویمت آرام بنگر بر تنم تا استخوان

فال احساست که آمد سوی من قلبی رها
آن رهایی ام رهاتر کرد بی من بی نشان

بودنت یا گر نبودت را بپرسی معنی اش
گویمت نامت کفایت می کند بر هر زبان

بودنی هم کیش بودن های معشوقم خدا
تا حضورت در افق از او طلوع ابرو کمان

لحظه را بینی پر از بخشایشت از جنس دل
آنچه می گویم بعیدست عقل را درکش توان

لحظه را ریزم به دستت با نوازش های رام
خیره چشمانت شوم من فارغ از هر این و آن

با صدایم حک کنم بر ابر آبی هایمان
نقش امیدت ببینی جان من بر آسمان

ایستم در پیش قلبت در هیاهوی سکوت
از حضورت پر شوم سیال جاری بی امان

سینه ام را پر کنم از بوی بی تکرار تو
ای نوایی از نوازش ای که در جانم روان

کاغذی هدیه ات کنم هم رنگ پاکی های دل
دست پر مهرت بیارم بر قلم، غمخوار جان

آن تپش بر قلب کاغذ نقش زن با آن قلم
کز دل عاکف بیامد بر دلت بنشسته آن