بر باد رفته

شاعر : آرزو صفایی

آن پری رخساره آن خورشید وش
گفتگو می کرد با جام می اش

از دل پروانه های بی کسی
غربت اندر غربت آمد هر کسی

ابر گریان را خدا همراه کرد
باغ رضوان را زدل بی گاه کرد

راه تاریک و خموش وسرد را
روشنی ها می نمودش درد را

بوف کور خسته در تنگ غروب
ناله ها می کرد از فرط ذنوب

آینه پیچیده در گرداب غم
زان دو زلف تار اندر پیچ و خم

کشتی سرگشته ی دریای عدل
نابسامان گشته درمعنای عدل

ابر, سرکش شد قرار از یاد برد
آتشی زد دودمان را باد برد