غزل 14

شاعر : سمیرا اسلامی

برو عیسی شو ای موسی مکن صدچاک دریا را
دلم پیراهنی پوشیده از جنس دل دریا

کدامین معبد قوم مرا با خشم سوزاندی
اهالی جملگی در قتل تو همدست و پابرجا

گل سرخی که از باد آمده در آتش افتاده
خدایا آخر این بازی چگونه می شود معنا

پر از تردید بودم من صدایت کرد جادویم
تو سیب سرخ ممنوعه و شاید این منم حوا

چه آشوبی به پا گشته در این ویران سرای شهر
همه تقصیرها از توست برو بگریز از اینجا

گناه تلخ آدم را نبخشیدست و اینک من
چنان فواره دلتنگم پر از شور و چه بی پروا