خاطره هایم

شاعر : شهریار شفیعی

خاطره هایم

روی بند دلم تاب می خورند

باران خیسشان می کند

گیره های نگاهت

نمی گذارند باد ببرد

باران که بند می آید

تازه خاطره ها شروع می کنند به چکّه کردن

گیره های نگاهت بند دیگری یافت

نه بنده ای دیگر مانده

نه گیره ای

فقط تصویری مبهم

از خاطره هائی که گرفته ای

مرور می کنم آنها را

اما مگر کپی برابر اصل می شود ؟