شب رسوایی

شاعر : سمیه یزدی

خیره در سایه وسیاهی شب
میچمم در سکوت و تنهایی
با دو پایی پیاده می گردم
طول این کوچه ها به رسوایی

آسمان زل زده ست در چشمم
بغض کرده گلوی سنگینش
باز سوی بهانه می گردد
تا بگرید دو چشم غمگینش

دلم امشب عجیب می لرزد
شده پایان شام زندگی ام
شاید امشب زهم فرو پاشد
بند بند تمام زندگی ام

از کجا می شود میان بر زد
راه گم کرده ام نمی دانم
کاش می شد که باز می گشتم
از شب وظلمتش هراسانم

سرد و بی روح شد تمام تنم
مرده ای را دوباره جان بدهید
اه ای ستارگان سپهر
راه را به من تشان بدهید