این که شعر نیست - غلامرضا شیخ فالح لنگرودی
این که شعر نیست
شاعر : غلامرضا شیخ فلاح لنگرودی
دوستی دارم
مسافرخانه چی ست
شاید بشناسی
دیروز که به سراغش
تحویلمان نگرفت
سرش شلوغ بود
کلافه بود از زیادی مسافرها
و سر و صدای همراهان
اما اشتهای سیری ناپذیرش را هم انکار نمیکرد ..
شناختی؟
نامش زمین است !!!
.
گاهی مهربان است
گاهی خشمگین
گاهی آرام است
گاهی در تکان و جنبش
آرام که باشد سبز است
پر از سبزینه های زیبا
.
اتاق های مسافرخانه اش
گر چه تنگ است و تاریک
اما
مسافر پذیر قهاری است
وارد که می شوی
بالای سرت تنها
دو دریچه وجود دارد
از یکی گرما ی وحشتناکی می آید
و صدای فریادهای جانخراش
از دیگری
نسیم خنک و بوی عطر دل انگیز بهار
.
تاریکی و ترس
جهالت و نادانی
گمراهی و گناه
.
دانایی
ایمان .. باور
یقین
امید .. آرامش
نور
.
دوراهی ؟؟!!
انتخاب با توست ..
.
راستی !!!
یادم رفت ..
با خودت چراغی همراه کن
تا در پرتو نورش
راهت را بیابی درست
چاله و چوله زیاد دارد ..
.
این دوست ما کمی عصبانی مزاج است
نه بزرگ و کوچک سرش می شود
نه تر و خشک می فهمد چیست
نه به پست و مقام کسی وقعی می نهد
دهان که باز کند
همه را می بلعد..
.
” ای بابا .. داش رضا بسه دیگه
باز ما دو تا پیک زهرماری زدیم تو رفتی بالا منبر
باز ما دو تا هزاری ، میلیون اینور و اونور کردیم
واسمون نوار گذاشتی ؟
بازم رفتی تو خیابون
دوتا بچه گدا دیدی
می خوای حال ما رو بگیری؟
آخه اینم شعره ؟
داداش گرفتی مارو ؟
حالا یه شعر برات می گم حال کنی
سپید و سیاه
قاطی پاطی
تلخ بی نمک
شوکولاتی
” بُکُش تا نکُشَنِت
بُخور تا نخورنت
بزن تا نزَنَنِت
بدو تا نگیرنت
با اجازه ی داداش سعدی البته :
زن بر سر ناتوان دست زور
ز گَنَدت کُند ، الفرار مارو مور
بنی آدم اعضای یک پیکرند
زهم می کَنَندُ، ز هم می خورند
تو کز محنت آدمان بی غمی
خیاری ، کدویی ، بگو شلغمی
دیگه چی ؟…………..آهان…………….قایم شو پیدات نکنن
یه وقتی رسوات نکنن ..
.
قافیه رو باش داداش
حال کردی ؟؟؟ “
.
می خندم به عکسی که اخم کرده است
می شنوم صدایی را که کمک می خواهد
تاسف می خورم بر بی اثر بودن گریه هایم ..
افسوس که او باور نکرد
پایان قصه را …
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود