داستان

شاعر : اردشیر بزرگ نیا

باغبان امشب به تشییعِ گلستان آمده
جای رقص نوبهار از نو زمستان آمده

لولیِ بی شرم با کوسِ برهمائیِ خویش
در لباسِ هندوان از انگلستان آمده

گاو سردار جماعت گشته و این مردمان
بوسه شان از شاخ ها تا زیرِ پستان آمده

شیره دوشان شیره اش را مفت صادر می کنند
در دلِ شب هرکه چون شبنم به بستان آمده

از چراغِ خانه بگذر چون که بر معبد رواست
این مصیبت از کجا بر زیر دستان آمده؟

گوشه گیران انتظار جلوه ای خوش می کنند
در امیدِ او که چون یارِ دبستان آمده

پر بریزند عندلیبان و هزاران در قفس
چون هزاران دست با نیرنگ و دستان آمده

شمسِ تبریزی به دورت هیچکس هشیار نیست
یار هم در کسوت کورا ن و مستان آمده