بغض ثانیه ها

شاعر : محمد جوکار

” از بس که پر زدم ، به میان غبارها
بالم شکست و دلم از حصارها “

تا کی در التهاب نگاه و فریب ها
وقتی که چشم ها ، پر از انتظارها

از بس که یخ زدم به زمستان قلب تو
گم کرده ام نشان چمن ، در بهارها

از بس که باخته ام دل خود را به غمزه ای
عادت شده ست مرا ، این قمارها

تکرار بی حضور تو دیگر مرا شکست
انگار پشت کرده ای ، به همه یادگارها

یک قطره اشک بود که بدنبال تو دوید
زین قامت خمیده ، ز دست فشارها

قلبم شکست ، تیر نگاه خزان تو
بر باد رفته اند ، قرار و مدارها

وقتی سکوت خیس ، تنیده به شعر من
با رقص بغض ، ز گام سه تارها

در آرزوی خاطره ها ، فصل اطلسی
” یاس خیال ” ِ و یاد همان روزگارها