معجزه مأیوس

شاعر : مهدی حسینی

مهتاب سفر کردی در نیمه شبی منحوس
من ماندم و تاریکی بی سایه و بی فانوس

من با نفس عشقت آغاز شدم…اما
پیغمبر زیبایم…من معجزه ی مایوس؟!

یک کوچه ی بی عابر یک قطعه ی بی شاعر
مانند کلیسایی در حسرت یک ناقوس

پاییز رمانتیکی با سمفونی باران…
بی چتر قدم با تو رویای من و…افسوس

سرمای زمستان و شومینه ی بی گرما…
من یخ زده ام در خود…آغوش تو نا محسوس

ای حضرت مستی از, این درد جدایم کن…
پرواز به خوشبختی…با عقربه ی معکوس!

در گیجی شیرینی در خاطره می پیچم
از پیچش موهایت تا پیچ و خم چالوس…

دلتنگ تر از تنها, تنها به تو دل بستم
برگرد به رویایم از نیمه ی این کابوس