سپنتای من - آرزو حاجی خانی
سپنتای من
شاعر : آرزو حاجی خانی
چه منظره ی باشکوهی ست
آرمیدن تو
درمیان انگشتانم
آنهنگام که دربین
علفها
درحال دویدن اند
چون سپنتایی
باآرزوهای کوچک
که به یک شبِ باتو
خندیدن
دلخوش است.
این روزهافکرمی کنم
به سپنتایی که همیشه
بادستان تو
بامن می رقصید
فکرمی کنم،
درکدام بهانه ی آفرینش
ازمن پنهانش کرده
ای؟
این روزها، به این فکر می کنم
که خلق جهان ِ تن دادن به تو
ازکدام
سرچشمه به لبهای تومی رسد؟
بوسیدن
کدام نامه ی شکوفه هاست؟
وازکدام سپیده
می توان
مژه های تورابالابرد
ودرجایی پلک زد
که تصمیم تو
برای همیشه
ماندن
درآنجاقطعی است.
دلم رابادبرده است
به همراه پیراهنی که
همیشه
سینه ی توراازسوزسرودهایم حفظ می کند
ازسوزشعرهای من
که می
آیند
وشعرهای تو
که نمی آیند
این روزهابه این فکرمی کنم
چگونه می توانم
ازآفرینش تو سرباز زنم؟
دراین بحبوحه ی احساس!
وبرجایی مسلط شوم که دیگر کسی
توراآرزونمی کند
امامن تورا
برای باغ کولاک گرفته ام
ازهمان کوهسارهایی که
به انسجام خود
مسلط نیستند
آرزوکردم.
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود