با من چه کردی ؟ - امیر علی مطلوبی
با من چه کردی ؟
شاعر : امیر علی مطلوبی
چشم ِ خوش رنگت از آن بازار یوسف میخـرید؟
بعدِ چـنـدین سال دستت پیـرهـن خـواهـد درید
بـا خـیـالم بـازی ِ مــسـتـانه کـــردی در شـتـاب
کـفش نـو آورده فـکــری کــرده در راهـی جـدیـد
من در این افتادگی در فـکـر وصلم چــون هـنـوز
قـطـــــره را در خـواب میـگــویـنـد از دریــا نـویـــد
دل بـه دریــا داده ام گــر شب بـه صحـرا میـبری
عمـق ِ شبها را کـبوتر کـی تـوان دارد بـه دیــد؟
پنجه ی ِ شاهین چشمت خون طلب دارد ز دل
مـُـرده را خـون انجمادست اشکــها بـایـد خریــد
دردِ نـاچـاری بـه پـاهـا میـدهــد فــرمـان، بــــــرو
گـر چه عمرم چون نهالی جای آب افـتـاد اسـید
خضر را درسینه زنـدان کرده ایی بی آبِ عـشق
غـُنـچه تا آبـــی نبینـد،خــنــده اش گــردد پـدیـد
بـا غــــزل افـتـاده ایی در راهِ خـواهـش هـای دل
گــر عمـل سـودی ندارد،بـا دعا خواهی رسـید؟
آه در پـسـتـوی دل انبـاشـتـی هــر شب،امـیـــر
هـر چـه از مـعشـوق داری میشـود روزی مـفیـد
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود