شب آرزوها - رضا کریمی
شب آرزوها
شاعر : رضا کریمی
خورشید را صدا کن در شام آرزوها مرغ دلت رها کن بر بام آرزوها
گنجشک کوچکی را شهباز آسمان کن خورشید را سُها کن در دام آرزوها
نیلی ز آرزوها جاریست در افق ها بر ساحلش بنا کن اَهرام آروزها
در دشت آرزوها جاری نمای رودی آواز رود را کن همگام آرزوها
دریادل آرزویش بی ساحل است و بستر در موج آن فنا کن آرام آرزوها
فرهاد تر ز فرهاد صد کوه جابجا کن شیرینی آشنا کن با کام آرزوها
بستان و بلبلان را دریاب و شمع و گل را پروانه ای عطا کن ایّام آرزوها
غم را بریز بیرون از سینه با تبسّم با خنده ای صفا کن فرجام آرزوها
هرگز نبود خوشتر از خنده آرزویی چون خنده خوش نما کن اندام آرزوها
بنشان به روی لب ها گلخنده های زیبا صهبای جانفزا کن در جام آرزوها
شادی دل وصال و هجر است درد دل ها با وصل خود دوا کن آلام آرزوها
ای یار رخ نمای و شادان نمای دل را حاجات ما روا کن هنگام آرزوها
عمریست آرزویم دیدار روی خوبت دیگر حلال ما کن اِحرام آرزوها
ای دل اگر نیامد یارت مباش غمگین امشب تو اکتفا کن بر نام آرزوها
گشتم در این جهان گر سلطان آرزوها یادی تو از رضا کن شهرام آرزوها
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود