خواب هزاران ساله من - میترا خان آبادی
خواب هزاران ساله من
شاعر : میترا خان آبادی
فرشته ی خواب تنم را که لمس می کند،شباهنگام
انگار هزار سال است، مُرده ام
دستی بر شانه ،
به دوردست هُل می دهد مرا
….
حیاط خانه ی پدری
عطر تند شمعدانی های کُنج دیوار ،
پُر می کند مشام حوض آبیِ بی ماهی را
دلشوره های چرکم را زیر تیغ نگاه تاک قدیمی
می شویم ، آرام ،بی تشویش و ساکت
و پهن می کنم روی بند دلم
آفتاب که می زند
انگار کمی قدش ،آب می رود
(دلشوره هایم را می گویم )
خاطرات قدیمی هم سَرَک می کشند از بالای پرچین باغ
در من ،جوانه می زند ،چیزی انگار ،ناگهان
چیزی شبیه خودم
یانه ،شاید هم شبیه “تو ”
تنیده در هم
که معلوم نیست
“تو” در آغوش منی
یا من دربند ِبند تو
حوض آب ، بی ماهی
بندها، رقصان، زیر آفتاب
عطر پریشان شمعدانی ،در هوا
“من” شاید هم “تو”
و یک دنیا آغوش به آغوش ،تنهایی
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۲۹ ساعت 23:20 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود