غرّد - عباس حاکی
غرّد
شاعر : عباس حاکی
شنیده یی که چسان گاه آسمان غرّد
مرا به خانه عزیزی است که آنچنان غرّد
رسد
به گوش اگر غرش ددن گه گاه
بیا ببین که عزیزم به هر زمان غرد
مجال یک نفس
آرامش و سکونش نیست
ز صبح و ظهر که تا نیمه ی شبان غرد
نیاز آن که ز من کلمه
یی بر آید نیست
به هر بهانه و هر فکر و هر گمان غرد
مثال صاعقه تیغ از زبان
خویش کشد
مثال رعد ز هیبت به ناگهان غرد
چنان به عربده از سینه میکشد
فریاد
که دیو جنگل مازندران چنان غرد.
من این سخن به کنایه سروده ام از
آنک
عیال بنده بسی بیشتر از آن غرد
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۱ ساعت 23:43 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود