بازی من با فلک

شاعر : میترا خان آبادی

“من”

دست بسته،اسیرِ سبکسری های بی پایان فلک

“فلک”

سرخ روی و مخمور از نوشیدن جرعه جرعه جان من

نشد باخبر هیچ کس

ازدرد این خار جگرسوز ، که بر دل نشست

جز ،اشک

که بر گونه های بی ساغر من

به همتِ تیغ زبان “تو” نشست!