خورشید هفتم

شاعر : رضا کریمی

خورشید من در چاه و من در چاه بودم             من شاهد اندوه قربانگاه بودم

روحی اسیر چاه نفس خویش بودم                     غافل ز احوال دلی آگاه بودم

خورشید من در چاه، بس پر نور تر بود           من دور از او بودم ولی چون ماه بودم

نورش هدایت بخش دل ها بود یارم            بی نور او گمگشته ای گمراه بودم

خفاش ها خورشید را در چاه کردند

دستم دلم را از دلش کوتاه کردند

خورشید در بند و اسیر کینه ها بود                  امّا پیام نور او در سینه ها بود

هر آینه بی نور، چون قلبی سیاه است              در آرزوهای همه آئینه ها بود

دیشب ردای نور را جبریل آورد                     دیگر رها از محنت پارینه ها بود

خورشید هفتم را که دیشب ماه می برد            در ماتم او صاحب آدینه ها بود

امروز از زندان برون شد جسم خورشید

دل سوختن شد هم نشین اسم خورشید

ادرکنی یا مولای یا موسی بن جعفر             ای سلسله در نای یا موسی بن جعفر

پیچیده ام در تارهای دام دنیا                 خود این گره بگشای یا موسی بن جعفر

دریاب یا باب الحوائج خود رضا را           یک لحظه رخ بنمای یا موسی بن جعفر

خورشید می رفت و ز دل امّید می برد

قلب رضا را با خودش خورشید می برد