گم شد - عباس حاکی
گم شد
شاعر : عباس حاکی
امید از دل من رفت و آرزو گم شد
هدف نماند که در راه جستجو گم شد.
صلای رخصت
دلدار آنچنانم کرد
که از صلابت دیدار او وضو گم شد.
مثال آینه از خود ندیده
ام نقشی
که ذات من چو شده یار روبه رو گم شد.
کجاست مستی میخوارگی که دیگر
نیست
زتازیانه هراسیده در سبو گم شد ؟
چنان هویت ما را ربوده اند زما
که
بی خیال از آنیم و آ برو گم شد.
به هیچ گوش نرفته است داد ما از ضعف
که تا به
لب نرسیده است در گلو گم شد.
نشد مجال که حرف دلم به او گویم
تمام خواسته ام
بین گفتگو گم شد.
حضور کیست که پر گشته ام از او حاکی
ضمیر «من» ز حضور
ضمیر«او» گم شد
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۶ ساعت 23:52 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود