و خدایی که در این نزدیکی است

شاعر : مژده ژیان

همه ی شهر پر از بوی خوش عنبر و عود

همه جا روشن و نورانی و مهتابی بود

همه کس دست به شکر

همه در ذکر و دعا

همه ی خلق خدا،

خوب بودند و وفا دار به هم.

عشق فرمانده ی آن شهر قشنگ

مهر فر مانبر آن

و صمیمیت و دل پاکی و معصومیت و یکرنگی

همه سر باز در آن شهر قشنگ

چار فصلش همه بارانی بود

خشکسالی سخنی بی معنا

سبز و خرم همه جا

خواب دیدم که جهان نورانی است

همه جا ارزانی است

نه دلی آزرده

نه کسی پژمرده

همه فرمانبر حق

جبر و زور و سخن ناحق و اجحاف نبود

ظلم و جور و بدی و مکر و ریا

خبر از اینهمه اوصاف نبود.

خواب دیدم که دلم شاد شده

لب بسته زسکوتم همه فریاد شده

قلم* سرخ نمیداد سر *سبز به باد

و شنیدم که میان کوچه

بانگ میداد کسی

شهر آباد شده........

قلم آزاد شده..........

خواب دیدم که نوشتم شعری

از هوایی تازه

عشق،بی اندازه

از کبوتر وقناری و اقاقی هایی

که سراپا سخن از نعمت آزادی داشت

خواب دیدم که دگر*" عشق نهان در دل پستوها" نیست

خواب دیدم که خدا آزاد است

دل مردم شاد است

خواب دیدم که نوشتم سخنی از سهراب

و * "خدایی که در این نزدیکی است".