عجب - همایون ایماق
عجب
شاعر : همایون ایماق
عـجب! عجب! کــاین درد؛
درمـــان شدنی نیست
عـجب! عجب! کــاین گـرگ
چوپان شدنی نیست
گر یک دیده ببندید کــه عشق
اسـت و جمال است
چنین وجــدِ عـشاق
انــد کـه جبران شدنی نیست
عـجب! گویند کـه کار است بس
مشکل و صقیل:
و آن کــار کـــدام اســت
کــه آسـان شدنی نیست
آخ دیگر بس است جـنگ و بیا
شـویم هـم آهنگ
وین جنگ چـی معنی ست که
بطلان شدنی نیست
ای عـشق، در ظلـمت و در
وحـشتِ ایـام بـخـفتیم
بـیاید کـه ایـن قـافلـهء
مـا، جـریان شدنی نیست!
چـون این زنده گی ست که چـون
عقاب مــی گذرد
هیهـات کـه بـر سـر ما هیچ،
ارکان شدنی نیست!
از حسـادت هـمخـوابی هــای
مـا، چند بـری سود
به گــمانـم کــه تــو را
هــیچ انسان شدنی نیست
تیشه را بــه سـنگ زدن
قـرعهء کـار اسـت مرا!
ایــن چـنین لحـن بـبایـد
کــه، زبـان شدنی نیست
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود