چشمهایم بستست
چشمهایم بستست
شبیه افکار زنگار بسته ی تو
که از فرط استیصال
هبوط معصومانه ی دستانم را
از دور...
بر شانه های بی تحرکت
جشن میگیرند
چشمهایم بستست...
تا با تمام وجود
خیال بودنت را
با نبوغ عشق
نزد خود مجسم کنم
چشمهایم بستست
تا لا اقل
به دور از سیاهی اوهام پریشانم
تصویر بی نقص چشمهایت را
با ذهنی باز
ترسیم کنم
چشمهایم بستست...
وقتی
تو
اینجا
نیستی!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۰۷ ساعت 11:25 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود