من همون حس غریبم
که تو لحظه های درده
عمری تو لباس ِ رخوت
دنبال ِ خودش میگرده

تو همون حس عجیبی
که تو قلبم خونه کرده
واسه اومدن به خوابم...!
شعرامو بهونه کرده

چرا دستای نجیبت
من رو از من نمیگیره؟!
تا میومدم کنارت...
تو میگفتی خیلی دیره

من همون دفتریم که
تو رو قلبش پا میذاری
روی هر برگش یه دس خط
از عبورت جا میذاری

تو همون صدای سازی
که تو گوش شب میپیچه
اما فکر نکردی شاید
واسه من همیشگی شه

چرا دستای نجیبت
من رو از من نمیگیره؟!
تا میومدم کنارت...
تو میگفتی خیلی دیره