هنوز حسی در سینه ام

میگردد

شبیه کودکی لال به دنبال مادرش

که بی سر نخ

پژواک صدای خویش را پنهان میکند

تا جرئت نکنم هرگز

لایه های بکر دوست داشتنش را بشکافم

بفهم!

که باور صغم دردهایم

بند بند دلم را همچون

قطره ای تکیده از دریا

میلرزاند

نه...

کدام مادر است که بی تفاوت

ضربان معکوس گم شدن کودکش را

بسان کندن گوری

برای دفن احساسش... بشمارد؟!

هرچند سالها

با تنی برهنه از تجاوز دروغ های غریزه ای سست

خوابیده باشد.

سه...دو..ی...ک!