آرزو

شاعر : فریبا محمدی یزدی

آرزوهایم همه بر باد رفت
شور و حال من همه در خاک رفت

آرزوهایم فقط در خواب بود
بخت و اقبال منم در خواب بود

شکوه ها کردم از این بخت نگون
ناله ها کردم زعرش سرنگون

از حسادت زندگیم بر باد شد
از خباثت استخوانم خاک شد

دیده ام پرخون و اشک من روان
بخت و آمالم برفت سوی خزان

غصه ها خوردم ولی سودی نداشت
اشک های من دگر سوزی نداشت

شاهد آلام من دیوار بود
دردهای من پر از آوار بود

در جوانی عبرت مردم شدم
موجب سرمستی دونان شدم

مردمان روزگار نیشم زدند
تیشه ها را بر دل ریشم زدند

زخم های من همه ناسور شد
زندگانی فرصتی ماهور شد

تلخی دوران ،مرا دیوانه کرد
حرف نااهلان، مرا آواره کرد

سوختنم را هیچ کس باور نکرد
شعرهایم را کسی از بر نکرد

لیک چشم من زفردایی سپید
گشته است روشن تر از صبح امید