شقایق های وحشی - احمد غفاری
شقایق های وحشی
شاعر : احمد غفاری
لبم خاموش بود از شکوه ها دوش
سرم از باده ی دوشینه مدهوش
دلم از التهاب و عشق و مستی
بسان خم می پیوسته در جوش
زدم جا می و با کا م نخستین
نمودم جمله ی غم ها فراموش
بدیدم دلبر دردانه ی خویش
نگار مهوش سیمین بنا گوش
به دشتی از شقا یق های وحشی
به استقبال من بگشوده آغوش
نگاهش با نگاهم حرفها داشت
به رغم غنچه ی لبهای خاموش
: که آزردم اگر روزی دلت را
پشیمانم زجرمم چشم می پوش
شد اینک وقت آن کز نوش وصلم
بگیری جام و پی درپی کنی نوش
مگو دیگر حدیث درد و غم را
بگو گل در برم گل نیز بنیوش
که وقت است تنگ واعمال است بسیار
بکش تنگم به بر در عیش می کوش
زهی بر طالع فرخنده گفتم
چو بردم دست خود برآن بر و دوش
که ناگه پیکرم در لرزه افتاد
چنان گنجشککی در پنجه ی غوش
ز آوای فراگیری که ناگاه
به گوش آمد چنان آوای چاووش
ندا آمد که ای مسکین سرمست
به خود بازآ بکن پند مرا گوش
مکن پا را به کفش عشقبازان
به قد پای خود دریاب پا پوش
هوس بازان کجا و وصل نیکان
بدین سودا دل بی مایه مفروش
زجا جستم دراوج حسرت و درد
زسرشد خواب چون دوش و پرندوش (پریشب)
ز آه سرد ”روشن ” شد دریغا
فروغ بزم دل یکباره خاموش
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود