باور کنیم

شاعر : عباس حاکی

دیگرت بر من پیامی نیست…
چشمهایت بر من اینک بسته شد
راه ما هرگز یکی _ گویا _ نبود
با خیالی خام می پختم امیدی نا شگون
حسرتم اینک سزای آرزوست…
آرزو…آرزو….آرزو…
***
اینک این پایان راه
دست من خالی است
هیچ دستی تکیه گاهم نیست
خالی از گرمای یاران…
خالی از روحم.
بر من اینک نیست خیره هیج کس
می گریزد هر نگاهی بود بر من
کس به یادش نیست دستم روزگاری گرم بود
نقمه عشقی زمن در گوش بود
خوب یا بد….هر چه بود دیگر گذشت
به بهی بود و سرود و حالی از پیمانه ای
قیل و قال از اَه اَه و به به…
پس کجاست ؟
سخت می گریم…
می نشینم با سکوتی تلخ…می گریم به درد.
حسرت مرگی که آرامم کند…
درد این تنها شدن…
درد این بیگانگی..
مشکل است…
می نشینم در تماشای عبور لحظه ها
کی رسد انجام من؟
های….
دیگر از این بی خیالان انتظاری نیست
ما که رفتیم…
حرکت این رود را باور کنیم.
***
دیگرت بر من پیامی نیست…
جشم هایت بر من اینک بسته شد.