نیمکت پاییزی
روی نیمکتِ خالی
کنار تنهایی خود، تنها نشسته ام
در قاب سرخ و زرد پائیز.
پنجة مغرورِ باد آخرین گره های
التماسِ برگ ها را با نخوت
از سرشاخة لرزانِ درختان می گشاید
برگ ها ناامیدانه، سرشار از آرزو
زیر پای عابران
ضجه می زنند.
پائیز است و احساسِ من
آبستن دردیست موهوم.
خاطراتِ من جوانه می زنند
و ذرّه های خوشی در من تکرار می شوند.
پائیز بود
و طعم گسِ خرمالو بر لبانت
آتشِ هوس بوسه را در من
شعله ور می ساخت
سنگینی سرت بر شانه ام
پنجه های مشتاقم را
به مواجِ موهایت می خوانْد
و انگشتانم با شوق
میان موهایت زندگی را می کاوید.
پائیز است
گویی پیچش باد
برگ ها را رها کرده
صدایی نیست.
روی نیمکتِ امید
کنار تو نشسته ام
کنار تو که تمامِ من هستی
در قابِ رنگ رنگ پائیز،
احساسِ من بلوغ عشق را
به آغوش دارد
و لبانت
اکسیری است جادویی
که مرا رویاند.
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود