عاشقانه
صبح بی خورشیدی
از افق خمیازه کشان بیدار شد
ابرهای جوان
پائیز را به هم تهنیت می گفتند
زمین زیر نوازش انگشتان باران
بغل بغل ناز به سبد عشوه می ریخت
شمعدانی ها از شوق آواز می خواندند،
عشق چون نسیمی خوش
پرسه زنان در کوچه ها
هوش از سر آدمی می برد
عطر زندگی در روحم پیچید
در زیر باران عشق را به رایگان می بخشد.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۱ ساعت 15:15 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود