تمنا
شکوفة سپید آرزو بر بلندترین
شاخة غرورِ درخت عشق چشم به عطر بهار گشوده
تمامی وجودم لبریز تمنا شد و سر انگشتان بی تابم سرشار از هوس چیدن،
احساسم سرگرم انعکاس صدای سرد خویش در کوچه های خلوت بیهود ه گی
یارای پروازم نیست
و فصل بهار کوتاه است.
شکوفه بر بلندای اوج ابرها سر می ساید
و نردبان پروایم کوتاه،
شوق چیدن در کنج تمنای دلم پوسید
هوس در کاسة چشمان من سر رفت
و از پایین با حسرت
به رقص راهبانة شکوفه
بر فراز شاخه چشم می دوزم.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۱ ساعت 15:38 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود