با غوغایی پر هیاهوتر از تندر

و با آهی سردتر از یأس

به انتظار رویش دستان مهربانت

در پهن دشت آغوش باز ترسی تلخ نشستم،

با قلبی پاکتر از مسیح

به تماشای طلوع دیده گان افسون بارت طمع دوختم،

با آرزویی خونبارتر از یغما

در اندیشة فتح روح پاکت می گریم،

و با طلسمی گرم تر از عشق

رویای گسستن بندهای جدایی را در سر می پرورانم،

بیا تا با کمک هم

دروازه های تزویر و غش

را با لبخند کوچک مهربانی شقایق بگشاییم

و به یغما ببریم شکوفه های سرخ پیوند را

که عاشق شدن د ر بهار

به فصل شکفتن دیده گان سحرانگیزت

تماشایی است.