بیهوده، بازیچه ایست انسان

همگام با زمان می رمد

چون اسبی وحشی،

در مرتع عشق بی آنکه اطراقی کند، جفا سمی بر

لطافت شقایق ها می نهد،

از پی باد می تازد

در یالهایش پنجه می ا ندازد التماس عطرِ یاس

غباری ا ز پی تاختنش می نشیند بر دل

چه عبث تاختن

بی آنکه بداند که

چرا می تازد!