بهای زیستن
بیهوده، بازیچه ایست انسان
همگام با زمان می رمد
چون اسبی وحشی،
در مرتع عشق بی آنکه اطراقی کند، جفا سمی بر
لطافت شقایق ها می نهد،
از پی باد می تازد
در یالهایش پنجه می ا ندازد التماس عطرِ یاس
غباری ا ز پی تاختنش می نشیند بر دل
چه عبث تاختن
بی آنکه بداند که
چرا می تازد!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۱ ساعت 15:39 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود