بهاریه
شاید با هدیة یک شاخه گل
بهار جاری نگردد
ولی یک گل
یادآور خاطرات سبز بهار است
در شوره زار دشت.
بهار
در دستهای توست
در تمنای من
هنگامی که برای چیدن یک
بوسه
فواره می شوی ،
بها ر
د ر دید ه گان توست
در اشتیاق دستانم هنگامی که تورا
در آ غوش گرم می فشارم،
و بهار
از لابلای لب های تبدارت
می شکفد
هنگا می که می گویی
د وستت دارم ،
بها ر د ر تو نفس می کشد
چرا که قلب تو در سینه با یاد
عشق می لرزد،
بیا بهار را رهایی بخشیم
از قاب گَرد گرفته انتظار
و شاپرک خاطره را رخصتی تا
در گوش شقایق
سوز عاشقانه راز کند،
لحظة عشق فرا می رسد
خدای ر ا مجا لی .
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۱ ساعت 15:41 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود