خاطره بازی

شاعر : میترا خان آبادی

یک اتفاق ساده …

در یک روز ساده تر

آسمان بی ابر ،خورشید کمرنگ

کنار پنجره ای عبوس و بی قناری

دستی از خاطره بیرون آمد

انگشت روی لبهایم کشید

بوی سیبهای ممنوعه می دادُ و هوس حوٌا

مُسری می شوم در فضا به ناگاه

انتشاری آنی !

شبیه یک جعبه مداد رنگی بلاتکلیف

من نمی دانم چرا

پای نداشتن همیشه وسط ماجراست

و لذت را می کُند تبعید

کاش کسی در حنجره ی من قد می کشید

تا همه ی لکنتهای موروثی ام را

می بُرد از اینجا

و صدا می میرد پیش از آنکه از ماندن بگوید

دست ِخاطره محو می شود در هوا ،بی هوا

احمقانه دلخوش می کنم به روزمبادا

دراز می کشم کنارخیالی که هرگز نبوده است

و به جانم می افتد

حسرت یک گناه لجوج و پر تلاطم!