بی سر و سامان - مهدی صفی یاری

بی سر و سامان
شاعر : مهدی صفی یاری
ای کاش حرم بودم و مهمان تو بودم
مهمان تو و سفره احسان تو
بودم
یک عمر گذشت و سر و سامان نگرفتم
ای کاش فقط بیسر و سامان تو
بودم
تا چشم گشودم به دلم مهر تو افتاد
زآن روز چو آهوی بیابان تو
بودم
طوفان عجیبی است غم عاشقی تو
چون موج اسیر تو و طوفان تو
بودم
ای گنبد تو عشق ، من خسته دل ای کاش
چون کفتر پر بسته ایوان تو
بودم
یک پنجره فولاد دلم تنگ تو آقاست
ای کاش ز زوار خراسان تو
بودم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۶ ساعت 17:19 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود