آهن ربا

شاعر : عباس احمدی

دردی که در دل ماست درمان نمی پذیرد
این سر - بدون اغراق- سامان نمی پذیرد

ما را به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی‌توان کرد، نقصان نمی‌پذیرد

دانه اگر نپاشد مهرش اگر نباشد
خونی که در رگ ماست جریان نمی‌پذیر

چشمان اشکبارم، روح گناهکارم
گوید: مرو... ولی دل، فرمان نمی پذیرد

فهمیدم از خراسان از حج این فقیران
کاینجا بجز گدا را سلطان نمی‌پذیرد

حال زیارتش را با عاقلان مگویید
عاقل خبر ندارد، دیوانه می‌پذیرد

-: آقا! خیال خامی است کز ما تو را بگیرند
دنیا نمی‌تواند، ایران نمی پذیرد

آهن رباست مشهد آدم رباست مشهد
آغاز ماست مشهد پایان نمی‌پذیرد

 رفتم به مشهد اما دیدم بدون اذنش
مهمان پذیرها هم مهمان نمی‌پذیرد