دختر گل فروش محله ما

شاعر : پونه شاه بیگیان

دختر گل فروش محله ما
هنوز کوچكيت را به خاطر دارم
با آن لباس گلدار كه چمنزارهاي زيباي اطراف اين شهر به دود نشسته را ياد آوري مي كند
در ميان زوزه های ماشينها با لبي خندان مي دوي و مي خندي...
مي دانم زمان براي تو تنها در ثانيه هاي همان چراغ سه رنگ چهار راه ها معنا شده است
و به آدم ها ی به ظاهر آدمي مثل من نگاه مي كني و عاشقانه مي خندي...
می خندي و مي دوي...
فارغ از هر آنچه که در دلهايمان مي گذرد
با لحن کودکانه ات ادعای بزرگي داري
و به راستی كه بزرگي...
به بزرگي دو دنيا
چشمان آبيت به رنگ درياست
و دل كوچكت به رنگ خون
خونی به رنگ گلهاي سرخ دردر دستان كوچك تو
دستان پينه بسته اي كه از انساني بزرگ حرف مي زند
انساني بزرگ در لباسهاي كوچك شده ي ما
لباسهاي ما...
كه اكنون بر تن تو چه خوش مي درخشند
و من هر روز در مسير زندگي ، گذر عمرت را مي نگرم
گذر عمر تو نشانه اي بر گذر عمر من نيز هست
و ما اينچنين با هم بزرگ مي شويم
با آنكه تو را هر روزبه ميزان همان ثانيه هاي رنگي مي بينم، ولي انگار هر لحظه بودنت را
با تمام وجود حس مي كنم!
در ميان آهن پاره هاي ساخته دست بشر
تو هر روز شيشه هاي بسته را با غم چشمانت دنبال مي كني
وآن موقع است كه غم چشمانت مهمان ناخوانده دل من ميشود
و نگاهم در ميان دود و سرعت تنها تو را مي نگرد
و من دور مي شوم و دور تا حجم يك نقطه
و تنها ردي كمرنگ از خنده هاي بي منَتت برجاي پاي جاده اي در دلم مي ماند
و تلخ تر از همه شبهاست ...
در شبهايي كه سوز بي ترحم سرما امانمان را مي برد
تو مي ماني و گرماي صدايت
و آدم نماهايي كه به جاي گل، قيمت وجودت را مي پرسند
و پس از گذر اين همه سال
باز هم غم چشمان تو در رد چشمانم جا مانده است
يادگاري از گلهايي كه هنوز وجودت را به خاطرم مي آورد...