دو شعر از واهه آرمن

شاعر : واهه آرمن
1
پدر جان
گفتی که خوشبختی را
کنار جادهای
که به خانه چارنتس میرسد
لابهلای یک بوته تمشک
پنهان کردهای
عشق را
مادر جان
مگر نگفتی که پیش از رفتن
پیش از رسیدن به همان خانه
زیر بالش زنی خنیاگر
جا خواهی گذاشت
خوشبخت بودن و
عاشقی
به خدا
باور کردنِ همین دروغهاست...
2
به یاد روستایی که دوستش میداشتی افتادهام
و به یاد روزی
که نمیدانم چرا
قهر کردی
رفتی
شب
در اتاقم شعر مینوشتم
و اتوبوسی به انارک میرفت
در نیمههای شعر
خوابم بُرد و
در نیمه راه انارک
مسافری از اتوبوس پیاده شد
روزنامهای را که روی صندلی جا گذاشته بود
ورق زدی
و عاشقانهای را که برایت سروده بودم
خواندی
خندهات گرفت
بیاختیار شمارهام را گرفتی
بیدارم کردی
و پرسیدی
تو هنوز بیداری؟...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ساعت 19:4 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود