تهران کشید جیغ و دری وا شد

شاعر : اشرف گیلانی

با چشم خیس در بغل پاییز

تهران کشید جیغ و دری وا شد

اشرف پریداز قفسش اما

تنهاترین پرنده ی دنیا شد

می خواست تا رها بشود افسوس!
چیزی که بود میله و زندان بود
یک کوه درد را به تبی سوزاند
در غار شهر، خواب زمستان بود!

پايیز سرد شصت و یک غم را
خورشید های خسته ی عالم را؛
می خواند و ضجه می زد و می گریید
پاییز خیس شصت و یک آدم را
پاییز خیس و سرد هزاران سال
بعد از سقوط ماه به یک برکه؛
با دست و پای بسته پناه آورد
از داغ سیر، در بغل سرکه!
با سیر و سرکه در قفسش جوشید
خود را به میله می زد و پر می ریخت
در آسمان هجوم گرفتاری
در زیر پاش جاده خطر می ریخت
تنهاترین پرنده ی دنیا شد
رویای بال، در قفسش جا ماند
چیزی هنوز آن ته خط پیداست!
یک روز خوب از نفسش جا ماند