قصیده حر

شاعر : محمدحسین انصاری نژاد

خوش باد بر تو این هیجان رهایی ات
این سر بزیر، زمزمه ی نینوایی ات

این ایستاده با سپر واژگون تویی؟
!
چکمه به دوش کرده چه شوری هوایی ات؟
!

سردار لشکری تو و بی لشکر آمدی
با خویش می برد عطش نا کجایی ات

حر شهید گشتی از آن دم که ناگهان
افتاد با نگاه حسین آشنایی ات

"هل من معین"شنیده و لبیک گفته ای
لبخند می زند به تو و همصدایی ات

انگار از نخست، یزیدی نبوده ای
از بس خوش ست رایحه ی کربلایی ات

یعنی که چون عقاب رهای رها شدی
با اولین ستاره خوشا پرگشایی ات
!

آری به یک اشاره ز پشت غبارها
گشت آشکار،جوهره ی کیمیایی ات

تاریک نیست پیش تو آفاق بعد از ین
شد باز باز پنجره بر روشنایی ات

اینجاست عین زمزم و بطحا ازین سبب
تازه ست شور" مشعر" و شوق "منایی" ات

صبح آمده ست سرخ،مجال درنگ نیست
وقت ست از صفوف سیاهی رهایی ات

هر چند راه قافله ی نور بسته ای
با خود کشید شعشعه ای ما سوایی ات

مثل پرنده ای تو سبکروح باز گرد
سمت زلال کودکی روستایی ات

دارالاماره در قرق ابن نحس هاست
!
وقت است از تبار شقاوت جدایی ات

یک سجده مانده فاصله تا بی کران شدن
یک سجده مانده تا به سلوک سمایی ات

آغوش را گشوده امام ایستاده است
او می کند به غمزه ی شهید خدایی ات