چند شعر از یک روانشناس

شاعر : غلامحسین معتمدی
شعبده بازان
شعبده بازی میکنند
از دور دست
مرگ و زندگی
هر یک
با کلاهی در دست.
خرگوشی
کبوتری
یا دسته گلی
عشقی
و گاه ستارهای
آشکار میشود
هنگامی که زندگی
کلاهش را بر میدارد
و همه چیز ناپدید میشود
وقتی که مرگ
کلاهش را بر سر میگذارد.
نارسیس
وقتی که خم میشوی
بر برکهی آرام
آیینه در انتظار توست
با دنیایی وارونه
که ترا به خودت باز میگرداند
تا از عشق فاصله بگیری
و ببینی
که جز تو هیچ کس نیست
و بیاعتنا
از کنار جهانی بگذری
که وقتی برمیگردی
به تو پشت میکند
و سنگ آرزوهایی را که به سینه میزدی
در آب بیندازی
تا مرگ در تو منعکس شود.
تقویم
به مرور زمان زندهایم
روز به روز
از پلّههای تقویم پایین میرویم
روزها را
به دست روزنامههای باطله میسپاریم
تا زندگی ورق بخورد
و ماهی دیگر از راه برسد.
گویی تمام فصلها
در چشمانداز پنجرهها
از یاد رفتهاست
و خانههایی که در آن بزرگ شدیم
در شهرهایی که در آن کوچک شدیم
گم شدهاند.
هوا مسموم است
پردهها را کشیدهاند
و درِ تمام سالهای سپری شده
برای همیشه
بسته است.
پا در راهی گذاشتهایم
که با ما راه نمیآید
مثل دلتنگی در انتظار عبور است
و نمیدانیم
روز مبادا
دیروز بود یا امروز
و ادامهی ما
به کجا میرسد.
مادربزرگ
نمیدانم
مادربزرگ منتظر مرگ است
یا مرگ در انتظار اوست.
حتّی دیالیز هم با مادربزرگ قهر کرده است
انسولین با او دوست نمیشود
و معلوم نیست
که مرگ شبیه اوست
یا او شکل مرگ شده است.
وقتی با واکر راه میرود
انگار مرگ قدم میزند
صدای گامهای فلزیاش
در سرسرا میپیچد
و وقتی حرف میزند
مانند مرگ صدای استخوان میدهد.
تنها وقتی میتوان فهمید
مادربزرگ با مرگ فرق دارد
که لبخند میزند
و معلوم میشود
که او زندگیست
زیرا مرگ هرگز لبخند نمیزند.
ادامه
اوضاع به همین منوال ادامه دارد
شب،
مثل همیشه اتفاق میافتد
آن قدر که خواب جهان سنگین شود
و در زیر آسمان پرستاره
دیگر هیچ چیز فرق نمیکند.
این جا
جایی نبود
که ما را به هم برساند
و ما
واژهای نبود
که ادامه داشته باشد.
تو مثل روزهایی که ورق میخورد
میگذری
عشق با تو کوچک میشود
و من زندگی را
مثل دفتر تلفنی که پر از جداییهاست
میبندم
و به اندازهی یک سیگار
با تو میمانم
تا به خیابان برویم
و آن قدر ستارهها را لگد کنیم
که عشقمان ته بکشد.
پیانو
همهی راهها
به پلّههای پیانو ختم میشود
تا گام به گام
بالا بروی
پرده به پرده
خودت را بنوازی
با سرانگشتان سرنوشت
روی شستیهای شب و روز
ضرب بگیری
و بسرایی
که من معنی بودنم
و در لحظات آهنگین وجود
جهان را
به دست نغمههای درونت
بسپاری
و پله به پله
در خودت
فرود آیی .
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود