لعنت به خواب - جواد مزنگی

لعنت به خواب
شاعر : جواد مزنگی
لعنت به خـوابـی که تو در قـــابش نباشی
یا بر شبی که حضـــرت ماهـــش نبـاشی
خواب تو یعنـــی انتهـــــــای خـــــوب بودن
لعنـــت به دل وقتــی تو رؤیایـش نباشـی
مانند اقیــــانــوس طــوفانیســت حـــالـش
قلبــم اگر یک لحــــظه آراماش نبــــاشـی
قحـــطی زیبـاییست در شهــــری که آنجـا
تو دخــتر شایســـته ی سالـــش نباشـی
یک خیسی بی حـس و روحـی سرد دارد
روزی که تــو مفهـــــوم بارانــش نبــاشـی
من سخت دوری می کنـم از مذهبــی که
در خلــــوت زیبـــای محـــرابــش نبــاشـی
نــور از جهـــــانم مـی رود حتـمن اگـــر تـو
خورشید بی همتــــای کیهـانـش نباشـی
در شعرهای من غـــزل می میــــــرد، آری
روزی اگـــــر بانوی احســــاسـش نباشی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۶ ساعت 11:57 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود