یک دروغ واقعی

شاعر : پوریا بیگی

یک نفر از حال من پرسید و بعد
در حریم ذهن من چرخید و بعد

بی تفاوت ازحضورش آسمان
بی محابا لحظه ای بارید و بعد

یک به یک جای قدم هایش شکفت
دست های عاشقم لرزید و بعد

یک صدای دلنشین از پشت سر
در فضای خاطرم پیچید و بعد

آرزویی در وجودم ریشه زد
چشمه ای از عاطفه جوشید و بعد

روی پرچین سایه ای پروانه وار
مست شد، بی تار و دف رقصیـد و بعد

چشم او با شعر من پیوند خورد
از حدودش غنچه ای رویید و بعد

عقربه بر روی صفر عاشقی
یک تبسم، یک تکان، تایید و بعد

یک سبدنسرین و لاله، یک غزل
یک افق، یک بی کران، خورشید و بعد

یک تلنگر بربنای خاطرات!
یک دروغ واقعی، تردید و بعد

خواب بودم روی دفتر در اتاق
یک نفر بر شعر من خندیـد و بعد