یک دروغ واقعی - پوریا بیگی

یک دروغ واقعی
شاعر : پوریا بیگی
یک نفر از حال من پرسید و بعد
در حریم ذهن من چرخید و بعد
بی تفاوت ازحضورش آسمان
بی محابا لحظه ای بارید و بعد
یک به یک جای قدم هایش شکفت
دست های عاشقم لرزید و بعد
یک صدای دلنشین از پشت سر
در فضای خاطرم پیچید و بعد
آرزویی در وجودم ریشه زد
چشمه ای از عاطفه جوشید و بعد
روی پرچین سایه ای پروانه وار
مست شد، بی تار و دف رقصیـد و بعد
چشم او با شعر من پیوند خورد
از حدودش غنچه ای رویید و بعد
عقربه بر روی صفر عاشقی
یک تبسم، یک تکان، تایید و بعد
یک سبدنسرین و لاله، یک غزل
یک افق، یک بی کران، خورشید و بعد
یک تلنگر بربنای خاطرات!
یک دروغ واقعی، تردید و بعد
خواب بودم روی دفتر در اتاق
یک نفر بر شعر من خندیـد و بعد
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ ساعت 10:34 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود