گیج

شاعر : سمیه اکبری

این زن از بارش یکریز زمستان گیج است
داغ می نوشد و از سردی لیوان گیج است

یاکریمی که ز دستان تو گنـدم می خورد
مثل چشمان من از خالی ایوان گیج است

نیســـتی تا که به شــوق تو شکوفا بشــود
خانه از خلوت پیوسته ی گلدان گیج است

این فقط خواست من نیست که اینجا باشی
بس که دنبال تو پیچیده خیابان، گیج است