جان ادب - مسلم آهنگری
جان ادب
شاعر : مسلم آهنگری
آفتی افتاده بر جان ادب
گشته ارزان لقمه ی نان ادب
می فروشندش ، نخوانده ، فله ای
گوهر و دُر و برلیان ادب
رو نوشتش را کپی کردند و شیر
پیست گردد ، سفره و خوان ادب
ترسم آن روزی که از باد مجاز
پاره گردد دین و ایمان ادب
نیشخند و ریشخند و هجو و هزل
چیره گشته بر گلستان ادب
هرکه را با هرکه ، هر چی را به چی
نیست معیاری به سامان ادب
می فرستیم و نمی دانیم چیست
خیر و شرش سوخت ، دامان ادب
حق کاتب را به ناحق می دهیم
ظلم فاحش شد به دیوان ادب
آب مروارید این نامحرمان
کور می سازد ،دو چشمان ادب
کاش می شد با مداد و پاک کن
شانه زد ، زلف پریشان ادب
گر که خواهی بال و پر گیرد وطن
چاره نَبوَد ، جز به دستان ادب
مور جانت ، لشگر باد صباست
گر تو بلقیس و سلیمان ادب
کافری کافیست یا اهل الکرام
مسلمی بایست و ایمان و ادب
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۸/۰۱ ساعت 9:18 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود