خشت من و تو

شاعر : مسلم آهنگری

من و تو خشت یک دیوار بودیم
به خواب اندر درون غار بودیم

کنار هم دو تاییمان یکی شد
یکی بر دیگریمان متکی شد

خمیر ما ز آب دیده کردند
ز خشتی آدمی را چیده کردند

یکی شد جنس مردی آدمیزاد
از آن دیگر یکی حوا از او زاد

عروسک های ما را ناز کردند
دمیدند و حیات آغاز کردند

همه دیدند و از ما می خریدند
زشادی پیر هن ها می دریدند

یکی را دیدن ما خوش نیامد
برای دیدن ما هم نیامد

همو افتاد بر جان من و تو
جدا با من ، جدا با دامن تو

جدایی کار خود را کرد آغاز
که نیزار جدایی گردد آواز

دوباره خشت ما را پشته کردند
ز خون آدمی آغشته کردند

مرا آدم تو را حوا سر شتند
ز گندم سرزمینی تازه کشتند

ز ما هریک منی را آفریدند
من و ما را به همدیگر تنیدند

زمین گهواره ی من های ما شد
هزاران من ز من هامان جدا شد

من هابیل را قابیل می کشت
به سنگ و چوب و داس و بیل می کشت

زمین من ،زمان من ، زن من
خدای من ، بت من ، دشمن من

جهان پر شد زمن ، من شد منیت
من هر کس خدا شد وقت نیت

دو تا همسایه از هم دور گشتند
کمی فیل و کمی هم مور گشتند

سپید و زرد و سرخ و لاجوردی
بلند بالا ، میانه ، روی زردی

یکی آمد که گوید یادتان هست
یکی آمد که گیرد ز آدمی دست

از این انبوه کمتر یادش آمد
همان هم وقت رفتن خوابش آمد

یکی رفت و همه در خواب رفتند
چو بر فین قله ای در آب رفتند

زمانی نور از مردم جداشد
که شب بر کو چه مردم رها شد

یکی این کوچه ،آن دیگر ز دیگر
همه فانو سشان روشن شد از سر

یکی چون کو چه شان را روشنادید
جهان را در میان کو چه شان دید

چراغ هر کسی تاهرکجا رفت
همانجا آخر دنیای او گشت

خدا چون آفریده این جهان را
چراغش را نهاده در دل ما

کسی چون بر فروزد نور دل را
رها سازد چراغ خشت و گل را

چراغ دل نه یک ، بل چلچراغست
چراغ عارفان هم ، زین چراغست

چراغ دل بیفروزد ، سرت را
کزین دو پشته سازد باورت را

چراغ عقل و دل با هم بیفروز
جهان در پیش چشمت می شود روز