معشوق ازلی

شاعر : کمیل فضلی

تا که دیدم رخ او را غم من آخر شد
همه‌ی تشنگیم را همه را ساغر شد

تا که دیدم مَهِ خود را نفسم بند امد
گو زمستان به سر آمد ، سمنی دیگر شد

چون که دیدم همه غمهای دلم رفته به باد
در دلم گفتمش ای وای ، جهان محشر شد

او که تا دید مرا در بَقَلم آمد گفت
أی الهی که بمیرم ، چقدر لاغر شد

یوسفم آمد و جانم به فدایش باشد
نورمان آمد و بس خانه مُنوَّرتر شد

من هم از شدت ذوقم که نفهمیدم کِی
او دو ساعت بقلم بود به یکجا سر شد

چون که الان همه زندگیم پیشم بود
هرچه غم توی جهان ، سوخت و خاکستر شد

او بیَفشرد مرا در بقلش هی بویید
مَه بگفتا پسرم بَه که معطرتر شد

او بگفتا که بیا در دل این خانه نِشین
رفتم آنجا همه‌ی زندگیم مادر شد

گفتمش مادرِ من جان تو و جانِ پدر
با دعا های تو باید به جهان سرور شد

هرچه گویم ز تو من باز که کم گفتم و من
هی نوشتم که کنون عشق تو صد دفتر شد

گفتمش خواب نباشد که تو پیشم هستی؟
او که بوسید لُپم را، مرا باور شد...