غزل رضوی - مجتبی نظام آبادی
غزل رضوی
شاعر : مجتبی نظام آبادی
درتاب وتب توست دل وجانی اگرهست
مشتاق، پرازشوق، پریشانی اگرهست
خورشید هم از خانه ی مهرتو زند سر هرصبح تماشاگرایوانی اگرهست
دل تنگی بغضی است که ابری شده درخویش برپنجره ات نم نم بارانی اگرهست
ازشوق گلاب توشدن می پرد آقا غم ازسر هرقمصرکاشانی اگرهست
تاهست مرصع ترازاین سلسله ننوشت درشهرنشابور قلمدانی اگرهست
صدسجده به آیات قدومت زده تاتوس پیشانی هرریگ بیابانی اگرهست
درجذبه ی آیین تو اعجازعجب نیست هردم خبراز تازه مسلمانی اگرهست
ما درخوراین خطه واین خاک نبودیم
مدیون شماییم خراسانی اگرهست
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۶ ساعت 7:51 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود